تبليغاتX
سوژه های مرده
داستانهای کوتاه من
 

۱...

خیلی وقت بود که شروع به حرکت کرده بودیم.

روزهای پیاپی،با اولین روشنی روز شروع میکردیم و تا شب پیش میرفتیم.البته پیشرفت که نه،در واقع به زحمت جلو میرفتیم.

من ضعیفتر از اونیم که بتونم با سرعت بیشتری حرکت کنم و تازه سنگینی پیکر اونم هست.

هر روز با چند تا تسمه میبندمش به شونه هام و راه میفتم.یه جورایی به هم وصل شدیم.من راه میرم و اون حرف میزنه.من یه جفت پای خستم و اون هم یه دهن گشاد.من تمام طول روز به این فکر میکنم که اون کی میمیره تا از دستش خلاص بشم و اونم هر از چند گاهی میپرسه که"هی،حالت خوبه؟چرا انقدر آروم راه میری"

من جلوی رومون رو میبینم و جاهایی که قراره برسیمو میبینم و اون همیشه گذشته ها رو میبینه. مثلا ً میگه

"اون درختی که دیروز از کنارش گذشتیمو یادته؟الان از دور مشخصه."

میگه

"میدونی چی جالبه؟اینکه هنوز زندگی وجود داره.دیروز یه مگس سبز نشسته بود روی لباسم. از همون مگسایی که روی گه میشینه.این جالب نیست.؟"

میگه

"هوا کمی گرمتر شده.تو اینو احساس نمیکنی؟هوا به طرز مشخصی گرمتر شده.این خیلی خوبه. یه نشونه خوب"

میگه

"فکر کنم که دیروز راهو اشتباه اومدیم.میدونی،من همیشه حس جهت یابیم از تو بهتر بوده.ما باید کمی مسیرمون رو کج کنیم.شاید بیست درجه به سمت چپ بریم بهتر باشه."

میگه

"ممکنه که گم شده باشیم.من نمیدونم کجاییم.باید مسیرمونو عوض کنیم.اما کدوم وری؟میخای شیر یا خط کنیم؟ببینم تو یه سکه نداری؟نه؟خوب میتونیم الکی یکیشو انتخاب کنیم.یا اینکه میتونیم همینطوری به راهمون ادامه بدیم."

میگه

"دوست داری یه کاری بکنیم؟بیا ؟حدس بزن من دارم به چی فکر میکنم.بگو.نمیدونی ؟ نمیدونی؟ "

دستشو میکنه تو لباسش و خودشو میخارونه.میگه

"میدونی ،گاهی که خودمو میخارونم احساس نمیکنم. شاید اونجایی که میخارید رو نخاروندم. شایدم نمیخاریده و الکی دستمو کردم تو شلوارم.میدونی وقتی اونجات میخاره باید بخارونی و اگه اشتباهی بخارونی جاش میخاره.این یه بار معنایی داره.اگه گفتی چی؟"

میگه که

"بشریت اشتباه کرد.باید یجور دیگه به پایان میرسید.باید همه با هم خود کشی میکردیم."

من نمیفهمم چرا این همه حرف میزنه.اما ایا من حرفی برای گفتن ندارم.گاهی دوست دارم منم چیزی بگم.یبار که داشت در مورد بهترین خاطرش حرف میزد.میگفت

"بهترین خاطرت چیه.بهترین خاطره من بر میگرده به قبل از تو.به اون موقع که راه میرفتم.بهترین خاطرم بر میگرده به یه روز افتابی.میدونی روز افتابی چیه؟نمیدونی.از من نخواه برات توضیح بدم چون گریه ام میگیره.کجا بودم.اها.میخاستم بدونم که تو میتونی گریه کنی؟من معتقدم که تو از نظر احساسات ناقصی.این جدیه ها.من خیلی چیزا در مورد احساسات میدونم...مثلا میدونی چیه؟نمیدونی دیگه.حسای قویی هست که وقتی اون حسو داری دلپیچه میگیری.الان یادم نیست که چی بود اسمش.اما یادمه که اون روزا همه دل پیچه داشتن."و همینطور ادامه داد. اون روز میخواستم چیزی بگم که خفه شه.اما چیزی نگفتم

........................................................... ادامه دارد

 

۲...

موجودات زیادی وجود دارن.

و به روشهای مختلفی زندگی میکنن.

همشون برای ادامه موجودیتشون میجنگن و تولید مثل میکنن.

هرکدوم محدود در ویژگیهاشونن و محیط خاصی رو برای بقا انتخاب میکنن.

اما بین همه موجودات جانوری هست به نام انسان.آخ آخ

روزی یک نفر در مورد انسان به دید کاملی رسید.البته شاید یاس از اینکه خودشم انسان بود گریبانگیرش بود.

به هر شکل یه روز اون گفت که

 "انسان بزرگترین انگل جهانه.

موجودی بیش از حد زیاده خواه که هرگز برای خودش حدودی نمیشناسه و همه چیزو در مسیرش نابود میکنه. و این رو هم اضافه کرد که مشکل انسان اینه که توحم خاصی داره.انسان فکر میکنه که بین همه جک وجونورها از همه برتره و کلا ً خودش رو هدف حیات میدونه و فکر میکنه که همه چیز برای خدمت به اون و استفاده اون وجود داره. و یکی از ویژگیهای دیگه انسان اینه که هم محیط زندگیشو نابود میکنه هم بقیه موجودات رو و حتی انسانهای دیگروهم.

انسانها پر از فکرهای احمقانه هستن.

افراطی و متعصبانه.و با یه فکر اشتباه نتیجه ای جز ویرانی به دست نمیاد.

مثلا... مذاهبی که انسانها به وجود اوردن...هیچ پدیده ای در طول تاریخ بشر این همه ویرانی و تباهی به دنبال نداشته.جنگها.تبعیض ها.تجاوزها و غیره و غیره" ،اما بگذریم.

چونکه یه روز دیگه هم یکی دیگه گفته بود که "در مورد هرچی میخواین حرف بزنین اشکالی نداره اما در مورد مذهب چیزی نگین،چون معلوم نیست به کی بر میخوره".به هر حال باید اون دوتارو دنبال کنیم و وقت نداریم برای این بحث.و از اونجایی که ادمها خیلی کم شدن باید به چندتایی که موندن بیشتر توجه کنیم.توجه کنید

...........................................................ادامه دارد.

۳

ما راه میریم همچنان.

یعنی من راه میرم و اونم حرف میزنه.

و مدام سبکتر میشه.گویا با هر کلمه ذره ای ا ز تنش جدا میشه.

و هرچی بیشتر میگه حرفاش بیمعنی تر میشه.

میگه "میدونی تاثیر مسایل اجتماعی بر اخلاق فردی چیه؟از اونجایی که نمیشه اینو ثابت کرد پس نمیشه گفت چرا.و همیشه اینطوریه که انسان به مساله با دید پوششی نگاه میکنه.اما این نوعی سطح سخت روی چیزی نرمه.در واقع باید از جهت دیگه ای بهش نگاه کرد" و باز در حالی که دستاشو به حالت پر پر زدن تکون میده میگه  "میدونی چی محتمله؟هر چیزی.ولی نمیدونی چی محتمل نیست.من چند روزه که مدام به پرواز فکر میکنم.احتمال داشت بتونم اما تو.تو آدم مزخرفی هستی.منو محدود میکنی. تو ازم استفاده میکنی.چون نمیدونی چی به چیه .من به دلایل فکر میکنم.من دلیل تو ام.میدونم که زیاد میدونم و این یجوریه.من کلا دیدم که چطوریه.مغز آدم بخار میشه" یه مکث طولانی و میگه "به اراده خودم بود.من تصمیم گرفتم.من مثل یه راهم که به خودم ختم میشم.گاهی دلم برای خودم میسوزه."

میگه " باید تصمیم بگیرم.همینجا بمونیم یا بریم.من میگم بمونیم.اینجارو دوست دارم.دیگه نمیخوام یه قدم هم جلوتر بری.چون معلوم نیست که.شاید داریم عقب عقب میریم.یعنی از کجا معلوم که دور نمیشیم.ولی از این زاویه نگاه میکنم که فرقی نمیکنه که.پس همینجا خوبه.من اینجارو دوست دارم.صبر کن.هوی.مگه کری.زبون نمیفهمی؟وایستا ببینم"

من راه میرم.آروم و شمرده با خودش زمزمه میکنه "آنجا گیاهی نمیروید،هوا لخته لخته میشود، و سخره های با شکوهی در فضا شناورند، آنجا که خاکستری به خلوص میرسد...میدونی شعر چیه؟نمیدونی؟همین دیگه.همین که خوندم.قشنگ بود.نه.میدونی قشنگ یعنی چی؟نمیدونی؟ تو آدم مزخرفی هستی.اینو میدونی؟ " از خودش یه صدایی در اورد.بعد آهی کشید و گفت "من آدم پیچیده ایم.همین باعث میشه غمگین باشم.و تازه.همش یه بویی رو احساس میکنم.این بوی من نیستا.این بوی گند از تو ِ.بوگندو.بهت دیگه میگم بوگندو.بوت داره خفم میکنه.اه " میگه  "بوگندو.میدونی چقدر سخته؟؟ من با خودم مشکل پیدا کردم دیگه.میترسم افسردگی بگیرم.البته من انسان قویی هستم اما خوب برای هر کسی پیش میاد.مخصوصا اگه بتونی و نشه.میدونی یعنی چی.ببین من میتونم بزرگترین مشکلاتو حل کنم اما هیچکس نیست که بیاد ازم بخواد.آخ...من پتانسیل اینو دارم که یه رهبر باشم یا حتی یک پیغمبر.من زمان بدی بدنیا اومدم.راستی میدونی پتاانسیل چیه.هان.بوگندو .نمیدونی چیه؟ برات میگم .پتانسیل یعنی همین دیگه.یعنی من.تواناییهای من.چیزایی که درون بنده هست و به موقع بروز میکنه.مثلا تو پتانسیل هیچ چیزی رو نداری.تو همینی که هستی.بو میدی و منو تا رسیدن به هدفهای عالیم دنبال میکنی.تو برده کثیف ،مزخرف، خنگ، لال و بوگندوی یک نیروی عظیمی................................................................ادامه دارد

 ۴

  سوالات مطرح میشن مدام.اما پاسخ مطرح نمیشه،باید پیداش کرد.باید به پاسخ رسید.

از خودم میپرسم که چه خبره؟ دارم چیکار میکنم؟ کجا میرم؟ آیا هدفی دارم؟من به سمت جنوب میرم.میتونستم به هر سمت دیگه ای برم و فرقی نمیکرد اما من به این سمت میرم چون احتیاج دارم که به سمتی برم.دیروز داشتم یواشکی برای خودم کمی چیز میز میخوردم و راه میرفتم.غذا کمتر از دو نفر بود و از طرفی اون نمیتونه غذا بخوره.فقط نوشیدنی.قوطیی نوشیدنی همیشه پیدا میشه.اما غذا کمه. آخرین باری که بهش غذا دادم.کمی کنسرو که باعث شد چندین بار خودش و منو کثیف کنه.

آره دیروز که داشتیم راه میرفتیم ناگهان شروع کرد به وول خوردن. یه تیکه چوب که همیشه میبست به کمرش رو هی زد به پاهای من و گفت "هی.هی.وایستا.اونجا سیگار افتاده.وایستا." من چرخیدم و دیدم یه بسته سیگار افتاده کنار کوره راهی که ازش میگزشتم.جلوتر رفتم و اونو از شونم گذاشتم پایین و سیگارو برداشتم. چیزای دیگه ای هم ریخته بود اون اطراف.چندتا چمدون که رها شده بودن.احتمال داره که ساحباشون با سختی تا اینجا کشیدن اینارو.بعد به خودشون گفتن که ولش کن.وزن زیادیه و رها کردنشون و رفتن.کاری که منم باید با اون بکنم.به هر حال چمدونارو باز کردم و گشتم.کمی خرت و پرت بود.لباس.تعداد بیشتری سیگار.کلی پول و جواهر هم بود.و کبریت.و کمی غذا.بیسکوییتای خشک.

این یه شانس غیر مترقبه بود.اون مدام صدام میکرد "هی.هی.بوگندو.چیا هست.های.برای منه ها.من پیداشون کردم.به اموال من دست نزن.داری چه غلطی میکنی؟ " لباسای بدرد خور وگرم و جدا کردم با غذاها.چمدونی که توش پول بود هم برداشتم و رفتم به سمتش.مثل دیوونه ها نگاهم میکرد.چمدون پولارو گذاشتم جلوش.همینطور سیگاری هم چپوندم بین لباش و براش روشن کردم.با لذت سیگار میکشید و پولارو دسته میکرد.

گفت "باید همه این پولا و جواهراتو ببریم" پک بزرگی به سیگار زد که به سرفه انداختش و از بین دود و سرفه اضافه کرد " دیگه چی بود؟ ببین این انگشتره به دستم میاد؟" و لبخندی زد.

مقداری لباس گذاشتم کنارش و شروع کردم به در اوردن لباساش.

یمشت پوست واستخون.و آلتش به شکلی غم انگیز از بین پاهاش آویزون بود.

همونطوری که داشتم لباساشو تنش میکردم گفت "احمق جون.اوضاع داره درست میشه.ما الان سیگار داریم.همه چیز بهتر شده.من اینطوری فکر میکنم و اینطوری میشه" یه کت چهار خونه چهار خونه تنش کردم که براش گشاد بود اما باعث شد تقریبا شمایلی انسانی پیدا کنه گفت "میدونی.من همیشه خوش لباس بودم.الان یه کروات کم دارم.یا یدونه ازون پاپیونای مخملی" تسمه هاشو بستم و راه افتادیم.

هردوتاییمون شیک و سیگارامون کنار لبامون.

......................................................................ادامه دارد

 این چندمین روز زندگی حقیر ماست؟ما به یه شهر داریم نزدیک میشیم و اون هیجان زدست.میگه "بوگندو.ما به یه شهر نزدیک میشیما.بوش میاد" میگه "باید اونجا کسایی باشن.اونهمه خونه هست.اونهمه ادم.باید خوش برخورد باشیم.تو هیچی نگو.من همه چیزو به دست میگیرم.میدونم چی بگم.همه درا جلوی من بازن" صداشو خیلی میاره پایین اونقدر که به سختی میشنوم و میگه "تو قیافت مثل یه جونور شده.کاش میشد رو سرت یه پاکت بکشی تا کسی نبینتت" بعد داد میزنه که "آخه من با تو چیکار کنم نکبت ضایع. همش میترسم.تو کارارو خراب میکنی مدام" بعد شروع کرد به زمزمه کردن حرفای نا مشخصی برای خودش.

ما به یه شهر بزرگ نزدیک میشیم.این خوب نیست.اینجایی که داریم ازش میگذریم بیشتر شبیه یک فاجعه و گند بزرگه و مثل همه جاهای دیگه اینجا هم  هیچکس نیست. ویرونی بیش از حدی اینجا موج میزنه.دیوارایی که هنوز سر پا هستن کج و معوج شدن و بیش از حد تصور آشغال ریخته روی زمینی که حالا با آسفالت پوشیده شده.وقتی روی سطح این آسفالت راه میرم.این سطح سیاه سفت که اکثر جاهاش ترک خورده یا کندست.وقتی روی این سطح را ه میرم فکر میکنم که یجورایی نماد فرهنگ و پیشرفت بوده این.آدما دوست داشتن همه جارو باهاش بپوشونن.از خاک بدشون میومد انگار.اون یه نفس عمیق میکشه و میگه " به به.من عاشق این بوی گندم.بو بکش.به به.بوی ماشین و شهر و گه و گند "

میگه "یه سیگار بده به من.میدونی...من  شهرای زیادی دیدم و تو چندتاشون زندگی کردم.شهرای درست حسابی.اما چیکار میشه کرد.اینجا هم یه شهره دیگه.شهر یعنی فرهنگ.همون چیزی که تو نداری."

آرواره هاشو رو هم فشار دادو بعد گلوشو صاف کردو مثل اردک قات قاتی کردو گفت "باید بریم مرکز شهر.اینو بپیچ.یکم تندتر برو.اه اه.چقدر شلی تو" و وقتی این حرفو داشت میزد ناگهان صدای یه زوزه  یا شایدم نعره از عمق ساختمونای شهر بلند شد

.....................................................................ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

کتاب اول

فواره ای پیچیده در پتویی زرد

حقیقت دقیقا چیه......... کجا به پایان میرسه.......و.......خیال ....خیال کی شروع میشه.

من اون رو دیدم ، و باید بگم نمی تونم وجودش رو از خیالها و حقایق جدا کنم . واقعی بود مثل شما و در عین حال سراپا از خیال.

موجودی معمولی با چهره ای معمولی .خوب، یه کوزه با لعاب اندوه انگار.

اندوهگین بود، و این توی وجودش بود. میدونین که چی میگم.

شاید کمی خسته تر و خواب الودتراز ما اما توی حرکاتش میتونستی نوعی برتری خاموش رو ببینی .وقتی نگاهش میکردی.انگار داشتی راه رفتن یک پرنده رو میدیدی. انگار با دیدنش به یاد پرواز می افتادی .... چیزی از همین مایه بود.،پرنده ای که راه میرفت. کسالت نابی بود.کسالتی ناب

……………………………………………………..

 

صبح سرد زمستون بود و سرما مثل لردی سفید و تلخ روی برهوت سیمان و اسفالت و فلز سر میخورد.اخرین لحظه ها بود تا طلوع افتاب . ابتدای ماجرای ما بود. و شاید هم ابتدای هیچی نبود....

من جزو ادمهایی هستم که کمتر صبحی توی زندگیشون بیدار بودن.

اما اون روز به ناگهان از خواب بیدار شدم ، پر از گیجی و خمیازه خودم رو به مقابل پنجره رسوندم و. وه .. دنیا هنوز اونجا بود، پشت شیشه پنجره ،مثل همیشه البته. شاید باید میگفتم ؛ اه . و پشت بومها هم با انبوه سیم و کولر و انتن. والبته بندهای رخت.و خرپشته ها هم بودن.همینطور نگاه میکردم که ناگهان دیدمش . روی پشت بوم مقابل.پیچیده تو پتویی زرد و سیگار نیمه ای هم میون لباش بود که میشد دود زیاد و سفیدش رو از اینجا به خوبی دید..بی تردید عجیب بود.انگار من شاهد قدم زدن و سیگار کشیدن یک انسان نبودم ،نه..انگار اولین انسان بود که اولین سیگار جهان رو توی نخستین روز جهان دود میکرد.

حرکتی مقدس بود انگار. اون کش و قوس قدمها و حرکات نرم سرش و نگاه گریزونش به اسمون و... پکهایی که میزد به سیگار پر بود از ولع و یجور تقدس.

...........................................................................شاید توی این فکرها بودم ولحظه ای نگاهم رو ازش برداشتم و دیگه نبود.

با نگاه تمام سطح بوم رو لیسه زدم اما انگار با پگاه سرد زمستونی بخار شده بود .من باید لبخند میزدم. باید بیخیال دنبال کارم میرفتم.اما کی این بایدها اتفاق میفتن...... ناگهان کسل شدم.

و روز دیگه ای رو اغاز کردم.

............................................................................

با من منی کوتاه حرف می زد.با ظرافت و خجالت دخترونه انگار. اما این یک تصور اشتباه بود که در انسان به وجود می اورد.یه فریب ناخاسته.

"در حالی که جلو میرفت من من کرد که"جای من اینجاست

و یک اتاق زیادی خالی را به من نشون داد که البته در حال فروپاشی بود ......یک سلول تمام عیار و مهم اینکه... جای.... اون بود . مناسب بود.

انگار قفس حیوونی بود اون اتاق، با پنجره های میله دارش این حسو بیشتر تحریک میکرد.

...........................................................................

اونو دیده بودم که از اتاق بیرون میرفت،و خودمم به سمت پنجره رفتم.چرا.چون هیچ چیزی اونجا نبود. تنها چیز موجود پنجره بود.

تنها زینت اون دیوارا. احساس کردم که داره نزدیک من نفس میکشه.اما برنگشتم تا نگاهش کنم.اون هم به پنجره خیره شده بود. منمنی کرد و بسیار اروم گفت"همش احمقانست ...نه" بی رودروایستی میگم که ، من جا خوردم .نگاهی بهش انداختم و گفتم"خوب" و اون هم نگاهش رو از پنجره برداشت و به من زل زد ، "کمی مکث کرد و بعد گفت " خوب چیکار میشه کرد 

شونه ای بالا انداختم و به سیگارم پک محکمی زدم، با لبخندی کج از "پس دود گفتمیشه سیگار کشید

............................................................................

روزگار وزندگیش مثل یک حیوون بود ،مثل حیوونی توی جنگل با نخستین نفس صبحگاهی مست می شد و اسمون لاهوتی و پرنده ای در عبور براش کافی بود.خودش بود.

موجودی اساطیری که از حضم عظمت وجود خودش ناتوان بود. و مدام مثل کفتاری سرشتوی لاشه اندیشه ها ش بود. روزی ناگهانی گفت "به این میمونه که از اول این طور بوده"و به دستهایش زل زد . پنجه هاش رو جمع کرد و زمزمه کرد "اما دیگه مثل اولش نیست ،همش داره عوض میشه ،هر لحظه" دستاش رو بعد توی جیبهاش فرو کرد ؛ انگار میخواست چیز ننگینی رو پنهون کنه.

اون شاعر بود؛اما شاعری که که شعر نمیگفت . انسانی بود لخت در مسیر بادها . حماسه احمقانه ای بود که تمام لحظه ها میشد بهش لبخند بی خودش تحویل داد.

............................................................................

توی وجودش یک هیچ ، یک خلع سیاه وجود داشت و بیهودگی رو با تمام وجودش به نمایش می گذاشت و در یک بی تفاوتی عمیق نسبت به دیگران زندگی میکرد. اگر چه این هیچ؛ توی وجودش مثل قدرتی جلوه داشت . در کنارش احساس میکردم که انگار نیستم .اون بینی بزرگ میون اون چشمای بیحال.یجور مدل بود.

..........................................................................روزی در حین سیگار کشیدن گفتیدونی .گاهی احساس میکنم بهتره اینو برای یکی تعریف کنم "دستش رو به گونش کشید ؛انگار میخواست سوزش یک سیلی رو کم کنه و ادامه داد"من قبل از این یه جور دیگه سر میکردم ،یه زندگی دیگه ، خونه ای دیگه و اشناهای دیگه ای داشتم ....و خوب ...یه روز ازش فرار کردم .

میدونی یه چیزی که ولش میکنی و میری مثل این بود که ..... نمیتونی کار دیگه ای بکنی مثل ......" و با دستاش فضایی خالی رو تو هوا ترسیم کرد.

این تمام داستانش بود.همین. تنها داستان زندگیش. اما....... توی اون کیفیتی غریب بود مثل اولین داستان تاریخ .اولین داستان و اخرین گویا... و کل داستان افرینش انگار موج میزد داخلش. به کیفیت بی نظیر قدم زدن صبحگاهیش نزدیک بود.

تکه ای گم شده بود.. حادثه بود ...همین .

............................................................................

مکانی دیگر . انسانهای دیگر . تصویرواژگون.خطای دژم .توهم پرواز.جهشی بلند از خلایی به خلایی دیگر .امیدی به پایان بلاهتها

مکانی دیگر و انسانهایی دیگر؛احمقانه و جذاب ،مگر نه که هر انسان ،انسانی دیگر است و هر مکان مکانی دیگر.

...........................................................................

کلمات توی سرم به هم پیچید و پیچید و مثل لبخنده ای تلخ بیرون ریخت از لبام و از شاعرانگی خودم دچار دلهره شدم.

و بعد چی میتونست باشه جز ، قدمها و سیگارها ،سیگارها و قدمها و قدمها و قدمها و باز سیگارها و سیگارها.روی پشتبوم خونه اون. همونجایی که اولین بار دیده بودمش.

......................................................................... بین دودکشها و بر لبه سیمانی بام نشستن ،پاها اونگ در هوا و نگاها به جستجوی ادمها ان پایین و پرواز فیلتر سیگارها به امید انکه هرگز فرود نیایند

زمین زیر پامونه و ما را میخونه، ما انسانهای دیگر رو. ما فیلتر های نیم افروخته سیگار بویناک زمان رو تا با تمام تنمون بوسه بزنیم به سردی دست برفهای پیاده رو. یا اینکه به کلاه عابری بنشینیم بعد از سقوط... مثل غباری اروم اروم.

و اگاهی به اینکه این همه ،بله این همه....

............................................................................

روزگاری مردی بود که مینوشت.و اینطور نوشته...

بودن یا نبودن :بحث در این است .ایا عقل را شایسته تر اینکه مدام از منجنیق و تیر دوران جفا پیشه ستم بردن،و یا بر روی یک دریا مصایب تیغ اهیختن،و از راه خلاف ایام انها را سر اوردن ؟

بمردن ،خواب رفتن ،و بتوانیم اگر گفتن که با یکخفتن تنها همه الام قلبی و هزاران لطمه و زجر طبیعی را که جسم ما دچارش هست پایان می توان دادن ،چنین انجام را باید به اخلاص ارزو کردن.

بمردن ،خواب رفتن،خواب رفتن.،یحتمل هم خواب دیدن....

چه کلام غمگینی.انگار داره اه میکشه.همش ..پر از مرگ و زندگی.میخواستم اینرو بهش بگم.

میخواستم بگم ،روزی مردی بود که گفت...اما اون خودش اینهارو توی سرش داشت.

اینجا.روی لبه این پشت بوم...اما همیشه بین گفتن و نگفتن فاصله هست.فاصله ای که احمقانه زیاد میشه. اون خودش یک رویای پریشون بود. سکوت .اما اون بود که میخواست چیزی بگه. "اه" و تفی انداخت توی هوا،انگار رو به صورت شهر تف میکرد رو به انبوه در هم خانه ها "تف شدیم و تف میکنیم ،اما وقت تف شدن اینو می فهمیم و تازه وقتی که زمین میخوریم....اما میدونی،شاید اگر ارتفاع زیاد باشه هیچ وقت به زمین نرسیم .." و دستش رو تو هوا موج داد .انگار بودن یا نبودن بود این کلمات و ، من سکوت میکنم...........

گفتن یا نگفتن ،مساله این است.

............................................................................

.نشسته بر لبه بوم با سیگار کنج لب زل زده به غروب که سرخ تر میشه و گرمای نداشته زمستونی اروم اروم از اسمون میره . ما رودر روی این اتیش سیگار بزرگ نشستیم و اسمون سراسر از کهربا و فیروزه ، عاج و خون و طلای مذاب ، دلهامون حالا دیگه توی رنگ می تپه .

............................................................................

مبهوت رنگ ، تنها رنگهای سرد .ابیها، سفیدها و خاکستریها. ما لب به دندون گزیده اینجاییم . موجودات مفلوکی بودیم ، و فرزانگیها و یا حماقتهامون از همیشه کمرنگتر بود .ما اینجاییم. و این سکوی بلندی نیست.ما بالا نبودیم.چی بودیم.دوتا نقطه سیاه کوچیک.

و ناگهان احساس کردم که شاید بی معنیه نشستنمون و شاید هر دو منتظر هستیم تا اون یکی کاری انجام بده. یا چیزه بگه حتی.و پاهامون توی اسمون سرد اونگ بود.و از اقیانوس منجمد زیر پا سرما بالا میومد،توی رگها و پوست تنمون نفوذ میکرد.و ناگهان شروع کردم به گفتن "روزی شروع شده، یعنی به هر حال یه روزی شروع شده و یه روزی تموم میشه مثل

فواره ها ، بالا میریم ،پرواز میکنیم به امید نمیدونم چی اما همیشه پایان همونه همیشه زمین خوردن و سقوط اخر کار فواره است. اگر چه که تلخه اما حقیقیه بدون خیال پردازی و بدون، اما .شاید تو فکر کنی داری بالا میری اما مهم فکر کردن تو نیست این خارج از تو و ذهنت می گذره ،..........مهم نیست چقدر خسته ای یا چقدر سختی مهم اینه که تو اصلا مهم نیستی .......بودن ،لبریز شدن ، فرار کردن ،جای دیگه ،هر جا ،پاها اونگ تو هوا یا رو زمین سخت ،لو رفتن "مثل باختن می مونه. تو این غمار نابرابر همه می بازن باور کن

نگاهش کردم،نمیدونم.اگه چیزی که میگفتم برای خودم نا مفهوم بود..........اون............ولبخندی نیمه رو کنج لبا ش دیدم.و خمیازه ای هم.و از دهنش بخار مثل دود بیرون ریخت، ایا اتیشی درونش بود،اما اون لبخند سرد..........خیال.یا حقیقت.

............................................................................

ساکت بود و سخت و گنگ. و بی شکل شده بود. مثل قطره ای جیوه بود . میتونست اینجا نباشه .... شاید جایی دیگر.. من یا اون.. سرش رو چرخوند و به من زل زد...داشت میخندید یا شاید هم من خیال کردم و .........چی شد.....اون دیگه کنار من نبود......... بیشک جهشی بود ....دیدم که با چه سرعتی به سمت پیاده رو رفت...با سر به زمین..........خیال بود یا واقعیت..... و تارها پاره شد...البته اگر تارهایی وجود داشت.....و مثل یک انار رسیده .......از شاخه جدا شد.......و من اونجا بودم........مبهوت...چی شده بود.....سرخ خون روی برفها........دیده بودم اما ....چی دیده بودم.......یکی از پشت بوم پریده پایین....و حالا من تنها به جا مونده بودم و....... اون هم یک حقیقت نسبی بود، که ......برف سرخ....خیال

............................................................................

کسی که خودش رو رها میکنه.... به هیچ ،مشکوکی به لحظه محتوم ،سنگ پرتابی ، سیاره ای که گرد مدار خودش میگرده ، انسانی برتر؟ ،پرنده ای با بالهایی از دود، ققنوس ،مسخره، زاده هیچ.با نگاهی خیره و نیمه لبخندی و تف میشه به همیشه و... فواره ای که از اوج خودش پایین میاد ...با سرعتی بیشتر از سرعت بالا رفتنش .

و حالا اون ...نقطه سرخیه به پایان این جمله زندگیش .حالا اون پشت عطر کلماتش .........اینجا توی سرم .

شایسته پرواز ،با سیگاری بین لباش ،پیچیده در پتویی زرد ،سر و شونش توی غروب و پاهاش توی شبه.

تکه سنگی که دنیا پرتابش کرد و... حالا روی دریاچه بدون موج خاطر من بازیگوشانه شاپ می زنه ، جهشی میکنه ،بالا میره،پایین میاد،دوباره بر خورد میکنه با سطح شفاف و... تا همیشه... لحضه ای درون و لحظه ای بیرون از حقیقت

بله.اکنونش جهشی بود به مرگ ؛از زندگی .جهشی به روزهای ابری و غروبهای سرد ، جهشی به کلمات و فراتر از کلمات

...........................................................................

اما حقیقت .........حقیقت چیه...چی باقی میمونه. کسی شاید زمزمه میکنه:

"بمردن ،خواب رفتن،خواب رفتن،یحتمل هم خواب دیدن"

حتی امروز لکه ای هم ازش نمونده. انگار بخار شده باشه.

........................................................................

من اینجام

بر لبه بوم بی حفاظ،غباری هستم انگار. با نیمه سیگاری بین انگشتام و حسرتی توی دلم ، منجمد شده از لحظه ها. با گونه های سرخم از سرما . انسانی دیگرم و اینجا مکانی دیگر...مزخرف و بدون تخفیف.

من ..........با پتویی زرد پیچیده به گرد شونه هام این بالا میشینم. هر صبح و سیگار دود می کنم ،می ایستم به اسمون زل میزنم . تفی پرتاب میکنم به روی شهر و باز لخ لخ میکنم میون کولرها و سیمها،انتنها و دودکشها .انگار به رویایی عمیق فرو رفتم

و انگار اینه ای هستم که تصور یک تصویر خیالی رو بازتاب میکنم .....میدونین که چی میگم. ..........................................................................     

.........

کتاب دوم 

زیتون کال را ببلع

وقتی تصمیم گرفتم برم ،انگار که با خودم قراری می گذاشتم و به خودم تعهدی میدادم.

کسی نمی گفت که بمون و کسی نمیگفت برو ، فقط خودم بودم

خودم و خودم .سیلی زن و سیلی خور .کسی که ازش خسته بودم خودم بودم و زندگی که ازش میخواستم فرار کنم زندگی خودم بود. شاید اشتباه میکردم اما تصمیم گرفته بودم . جایی دیگه و انسانهایی دیگه منو میخوندن به خودشون.....جاذبه ای غریب، امید ،وحشت ،اندوه و در نهایت یک جاده که تورو میبره ،که جدات می کنه یا شاید وصلت می کنه .

یه جاده بدون هیچ رحم و شفقتی .سیاه ، سفت و تصاویر کنار جاده که فرار میکنند از جلوی چشمت .درختا و سخره ها ،کوهها و شهرها و جاده مثل لعنتی روی زمین دویده .

احساس کسالتی غریب که گویا تو جاودانه ای هستی و این سفر را پایان نه. و...

رنجشی پرمته وار . والا ترین عذابها، سرگردانی. رفتن ،نزدیک شدن ،نزدیک تر شدن و شاید دور و دورتر شدن .

..........................................................................

روز موعود. روزی که امیدواری میگریزه .روزی که بهش فکر کردی .روزی دیگه ،روزی که به گمانت نور و رنگش هم کیفیتی دیگه داره .

اما باید بگم تقریبا مثل باقی روزها بود.

یه روز شیشه ای دیگه .مثل ته سفت یک بطری، چیزی براق و کثیف.چیزی برنده که جدا می کنه و زخم می زنه و اون روز هم چیزی در همین حدود بود.

"خوب دیگه .من دارم می رم .دارم از خستگی می میرم"

"واونا میگن "برو .خدانگهدار،فردا زودتر بیا ،کلی کاره اخه

"و تو میگی "حتما

نه تصمیم قبلی در کاره نه یک حرکت ناگهانی. روی یه تیکه زمین دراز کشیدی . خیلی زود احساس می کنی لباست داره نم می گیره .سر فرصت فکر می کنی .لباس رو باید عوض کرد یا رفت و جای دیگه دراز کشید....خوب منم لباسم خیس اب بود البته امیدوارم که اب بوده باشه      "مامان من دارم می رم . خداحافظ" و می پرسه "کجا داری میری " و من داد می زنم " میرم بیرون ،منتظر من نباشید معلوم نیست کی برگردم " و در حالی که دارم در رو میبندم میشنوم که " خداحافظ ،شامتو می زارم تو یخچال "

در رو می بندم و با خودم فکر میکنم که احتمالا غذای توی یخچال تنها یادگار منه که به زودی اونم میره تو سطل زباله.

........................................................................

اون که می ره همیشه تیکه ای از خودش باقی می زاره . و اونی که می مونه تیکه ای رو گم می کنه . اما اینجا و این ادمها .وداعی به سادگی ...برای خاطر جایی دیگه و ادمهایی دیگه و بعد .جاده ها ،ساعتها، کوه ها ، دره های دور دست ،درختها ،خونه ها و پل ها .

ایا گذشتم رو جا گذاشتم . ایا فراموش کردم و فراموش شدم ...نمیدونم .فقط جاده مونده بود و درختهای حاشیه راه .

واقعیت و سراب .روشنایی و سایه .مرزی گم شده ،مرزی گنگ و لزج بین حقیقت وخیال.

.........................................................................

اینطوری شاید بهتره .لحظه تصمیم رو زیر دندون مزمزه کردن .

مثل ملاقات با کسی .یا وقتی که کسی رو میبینی و منتظر یک کلمه ای تا یه دنیای جدید از هیچ بیرون بریزه . یا اون وقتی که کسی در انتظار یه حرکته کسیه که با عظلات منقبیض اماده پریدنه و تنها باید بشمره یک دو ســه .

درست همین طوره و وقتی راهتو کج میکنی یا حرفی نمیزنی وقتی نمیگی ســــه .

وقتی نگاه میکنی میبینی زدی به چاک . وقتی دیر شده و رویا شروع شده .

........................................................................

یه سرازیریه از سنگریزه های برنده .یه سرازیری به هیچ و اولین قدم یعنی فرورفتن و فرورفتن .یعنی درد.

رویا اینه و وقتی دچارش شدی باید بگم که دیگه دیره چون قدم اول رو برداشتی.

رویای من هم ناگهانی به سراغم اومد.رویای جایی رو دیدم جایی دیگه و ادمهایی دیگه ، ادمهایی که هم بیگانه و هم اشنا بودن ادمهایی غریب و شگفت.

و همه چیز مثل شبنم در حال ریزش بود.

رویایی اینطوری و من اونجا بودم . سر خوش و بی تفاوت. پوچ و سخت و هیچ چیزی نبود که اهمیت داشته باشه . و درختها کنار جاده ها بودن و این رویا نبود و شاید جاده ها از کنار درختها میگذشتن و شاید این رویا بود .

به هر حال اونجا نبودم ،جایی دیگه بودم . توی ماشینی که میرفت و میرفت.توی جاده ای که از دل تاریکی یه ریز بیرون میریخت. انگار از هیچ سر در می اورد.

و توی ماشین اهنگها عوض میشن . اهنگا میگذرن .اهنگهای طولانی و اهنهگای کوتاه ...اهنگها معیار زمان میشن و مدام میان و من هم مدام به اندازه تمامشون جاده پیدا می کنم

میدونین شبیه چیه.....سیگار

اولین سیگار رو که روشن می کنی. اره شاید همین باشه ، یه جور دچار شدن . تلخ و شیرین. با کمی سرگیجه و پاها که سست میشه و گلو که می گیره. مثل اولین بوسه . سرخی لبها و اتیش سیگارها توی شب تار.سرخ ، گرم ، جذاب...دور کننده و خسته کننده. حالا پاها و دستها و فرار، چیزی که باید تجربه کردش.

اره شاید همین باشه.

تکرار و تکرار،سیگار از پی سیگار ،بوسه از پی بوسه و فرار از پی فرار، اره شاید همین بود.فرار . فرار و فرار. از هر کوچه ، از هر خونه و از هر شهر... مثل سوگند خورده ای.

............................................................................

و یه روز به سرزمین موعود میرسی . با پاهای بی رمق و بدن کوفته و به زانو در میای و به خودت میگی همین جاست.

اینجا همون جای دیگست.

سرزمین دود و چراغهای خاموش . سرزمین بیگانه ها . سرزمین ازدحام و تنهایی .

جایی که روزها میگذره و کسی نیست که بهش بگی سلام

سرزمینی سرد و غلیظ.....سرزمین موعود.

........................................................................

کوچه هایی که به هم میرسن و خونه های هم شکل .اما؛ یک خونه هست که انگار اشناست. یه خونه که اونجا راحتی. که انگار جای تو بوده و هست.یک خونه با پنجره هاش و پشت بوم عالیش .

یک قفس درست و حسابی که میتونه این جونور وحشی داخل سرمو به بند بکشه .

اما پشت بوم ، جایی که در تنهایی میتونستم کز کنم ، قدم بزنم ، دزدیده نگاه کنم . و اونجایی که من انتخاب کردم یکی از بهترین پشت بومهای عالم رو داشت . فراخ و خالی از مزاحم . یک پیست واقعی برای سیگار کشی . محلی که ای بسا توی خلسه سپیده میشد اونجا غرق شد.

.......................................................................

یه روز پیش میاد...همیشه کسی هست که به ادم نگاه میکنه و شاید این دیگری از تبار انسانهای دیگه باشه .

وقتی تو رو دیدن دیگه لو رفتی

کسی یا چیزی. موجودی خیالی یا هر کوفتی اونجاست . پشت پرده های اتاقش و با چشمهاش کمین کرده .

وشعله سیگارش پیداست و من اون موقع مدام از خودم میپرسیدم

من توی چشمهای اون چی هستم ؟ سوال این بود.

..........................................................................

ایا باید جلو رفت. یا باید برگشت و توی چشماش نگاه کرد.

ایا باید زد به چاک جاده و گم شد .

هر انسان به طور کامل چیز ترسناک و جالبیه و من هم چیز ترسناک و ترسیده ای هستم و حالا منم که دارم راه میرم تو خیابونا ، کوچه ها و پارکها این ور اونور میزنم و اون چیز، اون ناظر؛ همیشه پشت سرمه .مطمعناً.حتی اگه درست بو بکشم بتونم بفهمم چه سیگاری می کشه.

ایا بهتر نیست به روی خودم نیارم و فراموشش کنم انگار که وجود نداره ......اما اون نگاه لعنتی.

اون رو نمیشه ندیده گرفت . مثل یه تیغه تو گردن ادم فرو میره .

گاهی از پشت زمانی از کنار و وقتی رو پشت بومم، از بالا .

و اخرش یه روز منم به بالا نگاه میکنم انگار که اون یک پرندست .یه پرنده کمیاب و من به سادگی براش دستی تکون می دم

خودشو کنار میکشه. اونجا رو باش .اره تو هم لورفتی برادر جان. و بعد از چند دقیقه تصمیم میگیره .

اره عریانی ؛عریانی بیقید و شرط و اونم دستی تکون میده.

اولین تماس . چیزی بدون کلام .برخوردی صامت و سنگین . گویا نمایشی است .

من اینجا و اونم اونجا . دو قطب . دو دنیای ناشناس .و بدون چهره هم... اخه چهره ها هیچ کمکی نمیکنن . چشمایی که درست دیده نمیشن .تنها ته مونده ای ازیک صورت . یک صورتک .

صورتکی که برات دست تکون میده و سیگار صبحگاهی تو رو همراهی میکنه و چیزای دیگه که احساس می کنی .

ایا اینا طبیعیه. ایا باید ادامه داد ....و روزی توی اتاقم ایستاده بود به سادگی بهش گفتم " جای من اینجاست" و اون در سکوت نگاه میکرد . طوری که انگار هیچ کار دیگه ای بلد نیست و وقتی بیرون رفتم و برگشتم اونجا بود ،کنار پنجره .

چی رو نگاه میکرد. کی میدونه.

حالا که اونجاست . کنار پنجره، رو به نور و... سیاه .اما باید حرفی بزنه باید لب باز کنه .عریانی ، اره عریانی بی قید و شرط

میگم"همش احمقانست...نه"و صورتک دهان گشود اما چه ؟یک حرف . نه سوال و نه جواب تنها قایم شدنی دیگه بود . میگه " خوب" و میگم " خوب چیکار میشه کرد"

زیر لب زمزمه میکنه انگار . شاید داره فکر میکنه و شاید من دارم فکر میکنم .

چهرش رو به سمت من می کنه .نگاه می کنه. دود سیگارشو فوت میکنه توی هوای بینمون و میگه "میشه سیگار کشید"

چه جوابی و درسته انگار. اینجا جایی دیگست و اون هم انسان دیگه ای که دنبالش میگشتم . کسی که میفهمه . کسی که متبلور میشه . صورتک مزحکی با چشمهای یک ماده سگ.

من سعی خودم رو میکنم تا بگم . اما اگه بتونم قابل قبول باشم تو حرفهام .به اون نگاه میکنم .نه از اون کمکی بر نمیاد تنها اومده نگاه کنه و این حقیقت داره... همه چیز نسبتاً غیر قابل تغییره.

میگم"به این میمونه که از اول این طور بوده" به دستام نگاه میکنم "اما بدون که مثل اولش نیست " و اون میفهمه ، کلماتی که نگفتی رو میشنوه، البته امیدوارم .

........................................................................

اونجاست ،بلند .کور شده و سراپا چشم .سیگاری مابین انگشتای زرد شده انسانی غریب و من میدونم که خودشه ،همونی که باید از فضای تهی بینمون بگذره چون لیاقت داره که بیاد تو و من اعتراف میکنم .من بخش گم شده زندگی خودمو نشونش میدم. اما شاید اون نباشه که من فکر میکنم . شاید فقط اومده یک سیگار بکشه و بره . شاید . اما خوب دیگه از هیچ چیز نمیشه مطمعن شد.

جایی خوندم که ...ازهیچی مقدار خاصی وجود داره تو رویایی از یه قماش دیگه....و من هم میخواستم مقدار خاصی از هیچی رو نشونش بدم. واون تقریبا مثل این بود که .و دستهام تو هوا میمونن.

اره دیگه .بعضیها اینجورین.

ساعتها باهاشون حرف میزنی و اخرش فقط یک لبخند احمقانه گیرت میاد . خوب دیگه کاریش نمیشه کرد . اون قیافه رو نگاه کن . پس منم لبخند میزنم ،حتی میتونم بخندم .میتونم قهقهه بزنم و میتونم از زور خنده گریه کنم .

مگه نه اینکه حالیم شده ساعتها دارم با خودم حرف میزنم و طرف فقط میگه .نه بابا هیچی نمیگه . ازم میخواد بریم بالا سیگار بکشیم و من شونه ای بالا میندازم ."بریم" و حالا اینجاییم.

این بالا منطقه ای رویا خیزه با کندوهای خاطره هر کنارش و ادما اون پایین.

دنیاهای کوچیکی که با سرعت مشخصی در حال قدم برداشتنن و دستهای چابک ما با سرعتی خاص فیلتر سیگارای هنوز روشن رو به سمتشون پرواز میدن و فیلترها با سرعتی ویژه و بسیار حساب شده به سمت دنیاهای ناشناخته اون پایین میرن و امید که بخوره بهشون .

امید که بیگانه ها پیغامو بگیرن و تماس بین دنیاها برقرار بشه . اگر چه که با بد و بیراه .

..........................................................................

میدونین... ما به هر حال که بتونیم زندگی میکنیم . این نظر منه و چیز گندیه اینطورزندگی. چیز مقدر و بیخودیه مثل واجبات . یه مذهبه دیوونه واره و عین خوردن یه زیتون کال میمونه .این .بعد از اینکه خوردیش حتما باید تف کنی .

رو میکنم به اون .ایا باید اینو بدونه. ایا باید بهش بگم .من دهن باز میکنم و کلمات خودشون بیرون میریزن " تف شدیم و تف میکنیم ،اما وقت تف شدن اینو می فهمیم و تازه وقتی که زمین میخوریم....اما میدونی،شاید اگر ارتفاع زیاد باشه هیچ وقت به زمین نرسیم " این حرف رو زدم . اینجا رو این لبه سیمانی و چشم و دهنم باز بود و افتاب اونجاست، اون ته و داره پایین میره . یه غروب معمولی زمستونی میتونست باشه اما نبود . سرزمین موعود بود و انسان دیگه و ما روی لبه تیغه ای نشسته بودیم رو لبه دنیا .و بخار دهنمون تنها دلیل که میگفت ما زنده ایم . و همه چیز یخ زده بود و همه چیز بی اندازه کسالت بار بود و زیادی کامل تقریبا در حدی که دوست داشتی روش بالا بیاری.

.........................................................................

اونجوری که نشسته بودیم ؛پاهامون انگار برای خودمون نبود .تکون میخوردن ، میلرزیدن ، ادای راه رفتن در میاوردن و خورشید هم اسمون رو به خون کشیده بود مثل یک زخم بزرگ بود غروب .

تو همچین سرمایی به خودم گفتم که خوب دیگه بسه بلند شم برم . جایی دیگه اتیش گرمی در انتظاره سراسر نوازش و خواب .

میخوای بلند شی بری . شاید اگه اینقدر سرد نبود و اینطوری یخ نکرده بودم زودی بلند میشدم و می رفتم اما حالا تو این سرما که خون توی رگها بهارومی میگرده و این یارو هم که هیچ کمکی نمیکنه .

اما ناگهان .کلمات ،حروف، واژه ها و اصوات با تمام سرعت از دهانش بیرون میریزن .از میون بخار دهنش و پر از هیجان .مخاطبش من بودم اما چی میگفت .

" روزی شروع شده، یعنی به هر حال یه روزی شروع شده و یه روزی تموم میشه مثل

فواره ها ، بالا میریم ،پرواز میکنیم به امید نمیدونم چی اما همیشه پایان همونه همیشه زمین خوردن و سقوط اخر کار فواره است. اگر چه که تلخه اما حقیقیه بدون خیال پردازی و بدون، اما .شاید تو فکر کنی داری بالا میری اما مهم فکر کردن تو نیست این خارج از تو و ذهنت می گذره ،..........مهم نیست چقدر خسته ای یا چقدر سختی مهم اینه که تو اصلا مهم نیستی .......بودن ،لبریز شدن ، فرار کردن ،جای دیگه ،هر جا ،پاها اونگ تو هوا یا رو زمین سخت ،لو رفتن مثل باختن می مونه. تو این غمار نابرابر همه می بازن باور کن "

به من زل میزنه . نه اون زیادی سخته.مثل ته یک بطری.

...........................................................................

من اونجا بودم و این حرفها رو شنیدم و لبخند زدم و بعد خمیازه کشیدم .درست داشت منو نگاه میکرد . نگاه خیرش رو روی گونم احساس کردم .مثل یک سیلی بود و من هم به اسمون نگاه کردم .

اون نفس نفس میزد و من خواستم چیزی بگم اما خوب با خودم گفتم اثلا چی میشه گفت و دیدم همون خمیازه کافیه .بعد دستشو روی شونم احساس کردم و وقتی که جای دستش روی شونم گرم شد یک فشار کوچیک یا چی میگن یه هل دادن ساده کافی بود که توی هوا رها شم .

بعدش چیز خاصی وجود نداشت . دنیایی بیگانه با سرعتی خاص به سمت زمین میره و اونجا تیکه زمینی قرار داره ؛سنگفرش شده و خوب پوشیده از برف .سخت و استوارو مناسب برخورد .

ته سقوط .

وه ؛ سرزمین موعود با خاک مقدسش .منو بپزیر. مقدس تر از هر چیزی .خاکی که نمیشه روش پا گذاشت بلکه تنها پیشونی شایستگیشو داره . ومن هم با پیشونی پیش میرفتم.

فواره بالا میره ، کف میکنه ، میجهه ،با خودش میگه ..دارم به ماه میرسم ،چه سرعتی... ولی در انتها پیشونیشو میزاره جای پای خودش . نزدیک ترین فاصله به زمین مقدس و نگاهی خیره به ...شاید این چیز خاصی باشه .

من پرتاب شده ام. به هر حال . مرا و سرنوشتم را. اکنون من با تکه های دردم و برادرکم قابیل با سنگپاره دستانش در حال نگاشتن نقطه پایان .

و من زیتون کالی را که سالها در دهان داشتم بلعیدم پیش ازبرخرد

...........................................................................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

/همه چیز ناگهان پیش اومده بود.( البته اگه ناگهان کلمه ای مناسب باشه چون نمیشه دقیقا گفت که همه چیز ناگهان پیش اومد چون همیشه زمینه ای وجود داشته بجز در موارد نادر که البته این مورد جزو موارد نادر نیست بلکه شاید بهتر باشه بدونین که برای زن بیشتر همه چیز به ناگهان پیش اومده بود ).روبروی هم نشسته بودن و بعد زنه اونطوری خندیده بود و بعدش مرد زل زده بود به صورت زنه و با جهشی وحشیانه و مذهک پریده بود روش و تمام سعیش رو کرده بود که مشتاش رو درست توی دهن و دماغ زنه بکوبه . انگار که بخواد با مشتاش اون خنده و کلا اون چهره رو پاک کنه/

/کار سختیه/

/زن با همه تنش داشت تقلا میکرد که از زیر دستای مرد بیرون بیاد ولی هنوز درست نفهمیده بود اوضاع از چه قراره . ته فکرش بیشتر گیج بود تا ترسیده(نگفتم . برای زنه بود که همه چیز ناگهان پیش اومده بود . داشته میخندیده که ناگهان ...بنگ).به طور معمول جیغ زدن رو باید شروع میکرد اما خوب اینکارو نکرد(اینم به خاطر همون گیجی از اتفاق ناگهانی بود)/

/ناگهان زن دست از تقلا کردن کشید و مرد دست از زدن برداشت(شاید فکر کرده که زنه رو کشته چه میدونم اما حملش بی دلیل بود و مکثش هم بیدلیلتر .قانونا باید پیش میرفت و زنه رو میکشت .مثلا با گلدونی که روی میز بود میزد توی سر زنه .این کار هم طبیعی بود هم کمتر مذهک .نپرسین گلدون از کجا اومد چون امکان داره چند تا ادم فضول بپرسن باید جواب بدم که خوب فکر کنین که من گلدون رو گذاشتم اونجا.خوب اگه با گلدون میزد توی سر زنه شیکتر بود.به هر حال).زنه صورتش غرق خون بود و لبایش کلا تغییر شکل داده بود اما زل زده بود به مرد. مرد از روی زن بلند شد و به دستای دردناکش نگاه کرد . دستاش کاملا خیس و سرخ بود اما ذره ای هم نمیلرزیدن .هیچوقت تا این حد احساس ارامش نکرده بود.بلند شد و به سمت اشپزخونه به راه افتاد(اینکه یه نفر از کتک زدن یکی دیگه احساس ارامش کنه بسیار واقعیت داره وکلا همین زدن برای خالی شدن از خشم و در کل برای رسیدن به ارامشه اگرچه دلایل ممکنه متفاوت باشه اما خوب نمیتونم تمام دلایل ممکنه رو بگم پس بقیه داستان رو بخونین)/

/در حینی که مرد به اشپزخونه رفته بود زن سعی کرد دوباره به طرز درستی سر جاش بشینه. دستشو به سمت موهاش برد ،حرکتی خارج از اراده بود برای مرتب بودن و درست در همین لحظه بود که درد رو احساس کرد و هم زمان ترس رو(در مواقعی که یه نفر میترسه ممکنه کارای متفاوتی انجام بده و اینکه زنه هیچ کاری انجام نداد هم در واقع یکی از کارایی بود که میشد انجام داد)/

/مرد وقتی وارد اشپزخونه شد اول کمی دور خودش گشت و بعد کمی اب خورد . ظرف اب رو برداشت و به اتاق برگشت و وقتی وارد اتاق شد دید که زن داره دنبال چیزی توی کیف خودش میگرده، سیگاری روشن کرد و در حالی که داشت مینشست از میون دود سفیدو انبوه سیگار زمزمه کرد "دنبال چی میگردی" و زن هم جواب داد "آینه" مرد در حالی که سیگارشو به سمت زن تعارف میکرد گفت "بهتره نبینی" زن سیگارو از میون پنجه های مرد گرفت و با درد و لذت پک بزرگی به سیگار زد(و میانشان همبستگی از ان گونه رویید . یعنی اینکه احساس همداستانی اونها رو ورداشت)/

 

/زن در حالی که داشت خاکستر سیگارشو توی هوا میتکوند به مرد خیره شد(نمیشد گفت با نفرت به مرد نگاه میکرد اما به هر حال دید خوبی نداشت). مرد اما حواسش دیگه جمع اون نبود و داشت دستاش رو با پارچه مبل پاک میکرد /

/زن یک لحظه تردید کرد و بعد پرسید "خوب حالا چی" (و بدون تردید این سوال بیخودی بود ) مرد هم شونه ای بالا انداخت.هر دو دچار کسالت شده بودن انگار هردو خوابالوده باشن و نخوان به روی خودشون بیارن. زن دوباره تکرار کرد "خوب حالا چی،چیکار میخوای کنی" و اضافه کرد "تو شروعش کردی" مرد تکونی به خودش داد و سعی کرد با متانت بگه اما به شکل عجیبی داشت کلماتش رو کش میداد "من شروع نکردم .من انجام دادم.چرا فکر میکنی من باید حالا کاری بکنم. دلم نمیخاد کاری بکنم چون نمیشه کاری کرد ...فهمیدی" زن فیلتر سیگارشو به سمت مرد پرتاب کرد/

/خشکی حرکتهای زن مرد رو کلافه میکرد .پرت کردن فیلتر سیگار اما حرکتی خشک نبود بلکه خیلی هم احساسی و ریتمیک بود .مثل شلیک کردن یه تیر هوایی بود توی سیاهی شب حالا اگه تیر هوایی اتفاقی به پرنده ای در حال عبور میخورد این دیگه تقصیر تیر انداز نبود و همینطور تقصیر پرنده . مرد اما فکر میکرد که پرنده مقصره(من اعتقاد دارم که در مورد تیر هوایی مقصر خود تیره چون تیر میتونه کمی ارومتر بره و به پرنده نخوره البته این نظر منه بگذریم) ./

/فیلتر سیگار از محدوده دید مرد عبور کرده بود و توی بهم ریختگی اتاق جایی افتاده بود مرد با خودش ارزو کرد که اتیش سیگار باعث اتیش سوزی بشه و از کل این زباله دونی راحتش کنه (اما معمولا اینطوری نمیشه که چیزی که شما میخواین اتفاق بیفته)/

/"بهتره بری" و زن انگار بهش دستور داده باشن سریع بلند شد وسایلش رو جمع کرد و به قول معروف دمبشو گذاشت روی کولش و فرار کرد . زن میره اما خوب مرده پیش ما میمونه یعنی ما پیش مرده میمونیم ("بهتره بری" اما بهتر بود نمیومدی یا شاید بهتر بود از مادر زاده نمیشدی با اون لبات که میخندن و وقتی هم که رفتی من پیش مرده میمونم و در کل برای حضورت چندان اهمیت قایل نیستیم گرفتی )و مرده اضافه کرده بود "میدونی که در خروجی کجاست" و زن از در خارج شده بود اما معلوم نبود اخرین کلمات مرد رو شنیده یا نه اما اگر میشنید احتمالا رگه هایی از تاسف و پوزش خواهی رو توش احساس میکرد اما شاید هم نشنید(احتمال دیگه اینکه این رگه های کذایی رو احساس نکنه چون کی به رگه های احساسی کلمات توجه میکنه جز بعضیها )/

/مرد توی مبل فرو رفته بود و اگه کسی که ماجرا رو نمیدونست ممکن بود فکر کنه که مرد توی خودش فرو رفته بود (اما در واقع توی مبل فرو رفته بود )بعد زیر چشمی به اتاق و همه چیزای موجود نگاه کرد . انگار تازه اولین بار بود که داشت به پیرامونش نگاه میکرد و مخصوصا شلوقی روی میز توجهش رو جلب کرده بود ،چندتا ستون از کتاب در میون دریایی از کاغذ به همراه مقدار متنابهی قوطی و شیشه نوشیدنی که در رنگهای بیگناهشون روی میز پراکنده بودن و چند تیکه لباس که در حالتهای مختلف قرار داشتن و جورابی که بدون لنگش و کمی پاره و کثیف کنار یک شال گردن سفید به ارومی خوابیده بود(به این جور نوشتن باید اعتراض کرد اولا که مرده کلا چنان تصورات شاعرانه ای نمیتونه در مورد مثلا جوراب سوراخش داشته باشه اما شاید از کلیت میز پر بارش خوشش اومده باشه چون خیلی باحال شده بود به هر حال میخواستم هشدار بدم که اجازه ندین کلمات شما رو از حقیقت دور کنن )/

/مرد وقتی چشمش به ظرف اب افتاد با خودش فکر کرد که ایا زن اب خورد یا نه و به طور عجیبی فراموش کرده بود (من که دقیقا یادمه ... زنه اب نخورد)اما چیزهایی وجود داشت که دقیقا در خاطرش بود . لبخند زنه مخصوصا و فیلتر سیگارتقریبا چون فیلتر سیگار رو لحظه ای دیده بوداما وقتی بهش فکر کرد به نظرش مهم اومد و خیلی زود دید که داره میون وسایل اتاق به دنبال فیلتر سیگار میگرده/

/پیداش کرد .بین یک کتاب و یک شیشه سبز رنگ افتاده بود و اروم خاموش شده بود.(زنده باد و درود به همه جویندگان)و به خوبی اثر لبهای اون روی فیلتر باقی مونده بود.ردی سرخ که مرد با خودش فکر کرد که "همیشه لباش اغشته به همین رنگ سرخ بود"و بعد دچار تناقض شد برای همین شروع کرد دور اتاق راه رفتن و در عین حال چندبار چونش رو خاروند و سه بار توی موهاش دست کشید و در پایان به خودش گفت"شاید هم خون باشه(و شاید هم خون بود .و اگه نمیدونین تناقض چیه یا اگه تا بحال دچارش نشدین بگم که یجور حس خاصه که مثل کرک نرمی شما رو فرا میگیره و میشه گفت بعد از اون شما تبدیل به چیز نرم و چندش انگیزی میشین تقریبا مثل یک هلوی کال ) و شاید هم خون بود و مرد اینو حدس زد و بعد دچار حس تناقض شد و در حالی که دچار تناقض بود شروع کرد به لمس کردن چیزهایی که به دستش میرسید و همینطور پیش رفت و عاقبت به اغوش گشوده مبلش پناه برد /

 

/مرد به فکرش رسید که بیرون بره به چند دلیل مثل گشنگی و چند چیز دیگه از جمله رفتن به دنبال زنه ،پس از توی قاب پنجره به بیرون نگاهی کرد ،میخواست ببینه اوضاع چطوره و ایا برای بیرون رفتن مناسبه اما از اونجایی که پنجره اتاقش به سمت حیات خلوت باز میشد تنها چیزی که دید یه دیوار سیمانی بود که همینطوری بالا رفته بود .به خودش گفت"عجب منظره ای" و به اعماق اتاق پناه برد در حالی که با خودش زمزمه میکرد "کی میتونه توی این هوا بیرون بره،حتما بارون میاد" (البته راستشو بخواین بارونی در کار نبود)و البته راستشو بخواین بارونی در کار نبود بلکه مرده داشت اگاهانه به خودش دروغ میگفت و از طرف دیگه چون ذخیره سیگار مطمعنی داشت پس میتونست یه جورایی از بیرون رفتن اجتناب کنه/

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

تا چند دقیقه دیگه شروع به فریاد میکنه.

همیشه اینطور شروع میکنه،اون رفت و اومدهای عصبی و حرکات دستش .

ببین من دیگه خسته شدم                                     نگفتم داره شروع میکنه

تو که عین خیالت نیست اما من حالیمه و نمیتونم تحمل کنم                        من خودمو میزنم به اون راه که یعنی اره من عین خیالم نیست اما اون ول کن نیست شایدم بیشتر جوش بیاره

تازه فقط اینا نیست اجبا اگه اینا نیست پس چیه من هنوز تو فکرم که اینا که هی میگه منظورش کدوماست بعد میگه تازه فقط اینا نیست

ببین اگه میشد میدونستم چیکار کنم،با بد کسی طرفین من نمیخام خیلی چیزا رو بگم                                                        چی، چی میشد .چی کار.

داره سنگ تموم میزاره، کاشکی یکم از اون خیلی چیزا رو بگه

اخ که پشیمون میشن، اما وقتی که دیر شده

کیا ،کیا پشیمون میشن؟ دوباره داره راه میره .منم از زیر چشم میپامش .میاد دوباره روبروم وامیسته و شروع میکنه.

این کار همیشگیشه.حالا خوبه که من فقط یک دیوار اجری سادم .....وگرنه خفش میکردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

تقریبا نیم ساعتی میشد که داشت دنبال یک قطعه میگشت.البته چیز عجیبی نبود. اگه شما با پازلی با این ابعاد روبرو شده باشین میدونین که پیدا کردن یک قطعه خیلی میتونه سخت باشه ،گاهی چیزی که دنبالشین زیر دست خودتونه .

مدام با خودش تکرار میکرد "زرد طلایی،زرد درخشان،زرد روشن" قسمتی که داشت تکمیل میشد یه همچین رنگی داشت. تمام تیکه های پازل رو چیده بود روی زمین تا بتونه به خوبی رنگ و شکلشون روببینه .با این تفاضیل اون اتاق دیگه جایی برای چیزای دیگه نداشت.کمی دیوونگی به نظر میاد اما در واقع کار بسیار جالبیه،کاری که شما رو معتاد میکنه.

مشغول لباس پوشیدن شد و اروم زیر لب زمزمه میکرد"زرد طلایی،زرد درخشان،زرد روشن،و توی اتوبوس هم با چشم رنگای زرد رو از میون چیزایی که میدید جدا میکرد.

وقتی به سر کارش رسید خیلی زود پشت میزش نشست و شروع کرد ادای ادمای مشغول به کارو در اوردن.توی این کار فوق العاده بود به توری که هیچ کس جرات مزاحمت رو به خودش نمیداد.کلی کاغذ و پرونده تلنبار میکرد روی میزش و هر ده دقیقه هم زنگ میزد اینور اونور اما در کل کاری نمیکرد.

چند بار سعی کرد فکرشو جمع کنه و همون موقع تصمیم خودش رو گرفت. از همون لحظه شروع کرد زیر لب زمزمه کردن"سبز روشن،سبز لجنی،چمنی،سبز خاکستری" و بعد از چند لحظه اضافه کرد "حتی یشمی و شاید سبز خفیفی که با کمی زرد درخشان مخلوت شده" و برای برگشتن به خونه لحظه شماری رو اغاز کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

من به دنبال یک مسیر مشخص میگردم

"هرچیزی که یه روزی شروع شده یه روزی هم تموم میشه" تو اینو توی یک کتاب خونده بودی و نمیتونستی که به این حرف شک کنی و بعد یادم هست چند روزی که از گفتنت گذشته بود اضافه کردی

یشه گفت حالا دیگه چیزی به انتها نمونده.به زودی دیگه نخواهیم بود". و بعد...............لبخندی زدی که کمی زورکی بود انگار وبا مهربونی پیشونی منو نوازش کردی و گفتی "خودتو ناراحت نکن چون خیلی هم بد نیست.نبودن هم تقریبا به همون خوبی بودنه حتی گاهی هم بهتره.

البته خیلیها هم اعتقاد دارن که نبودن هم به همون بدی بودنه و حتی بدتر"

من میخواستم لبخند بزنم اما نشد. سعی کردم. اما بیشتر میخواستم که بهت دل داده باشم.از من که کاری ساخته نبود.خیلی وقت بود که اینطور بودم.اینطور که یکجا افتاده بودم و هیچ کاری نمیکردم.یعنی هیچ کاری از دستم بر نمیومد.مامان پشت تلفن بهت گفته بود"یه تیکه گوشت"... راستش حتی نمیتونستم یکی از انگشتامو تکون بدم، "یه تیکه گوشت".دقیق نمیشه گفت چرا اما . من فقط فکر میکردم.تنها قسمتی از من که متوقف نشده بود و بی وقفه در حرکت بود.فکر من بود.

"حتی درد رو هم حس نمیکنی"

اما چرا یه همچین درد عجیبی توی صدات بود؟ و حتی توی نگاهت.

"وقتی بچه بودی یادته ؟عاشق این بودی که قایم بشی.حالا هم همون طوریه .ما قایم میشیم و هیچکس نمیتونه پیدامون کنه.هیچکس اندازه ما زرنگ نیست"

بازهم از اون لبخندها زدی.از اون لبخندهایی که همیشه میزدی. حتی اون قدیما هم همینطوری میخندیدی.خنده هایی بدون شادی.یادمه روزی که میرفتی همین لبخند روی لبات بود و بعد اون روزی که وارد خونه شدی.اون روز که زیر چشمت سیاه شده بود. اون روز که شال بلند رنگارنگی دور گردنت بود و عین همین لبخند روی لبات.به من نزدیک شدی و گفتی" سلام .من برگشتم،دیگه همیشه پیشتونم"

و یه شب هم صداتو شنیدم که به مامان میگفتی "همین برام مونده،همین پوزخند"

چطور پیش میاد؟انگار باید یه مسیری وجود داشته باشه.مسیری برای دنبال کردن.مسیری که بتونه از میون زمان بگذره.مسیری که طی میکنیم تا به الان برسیم یشه گفت حالا دیگه چیزی به انتها نمونده"چطور به اینجا رسیدی.چطور این نتیجه رو گرفتی .وقتی هم که مامان مرد رو به یاد دارم .چند نفری زنگ زدن..تو با همه خیلی خوب برخورد کردی فقط چیزی که کمی عجیب بود کاری بود که با لباسای مامان کردی.همه رو با یک قیچی بزرگ خورد کردی ....

ین بهترین چیزیه که پیدا کردم،بهترین.نگاه کن چه خوش رنگن.چندتا از این خوشگلا و دیگه هیچ دردی نمیکشیم"

شیشه ای قرص توی دستت بود."یه خواب دلچسب" بهم نزدیک شدی و شیشه رو تکون دادی. من البته نمیخواستم بخوابم.

گفتی"امشب"و دوباره یکی از اون لبخندها زدی."امشب"

بی تردید باید یه مسیری وجود داشته باشه..."حتی درد رو هم حس نمیکنیم"

چشمام باز مونده.انگار کسی یه سیلی به من زده.و تو رو میبینم.تو رو زیر نظر دارم.کاش هنوز شال رنگارنگت دور گردنت بود.انگار سردته.داری همه چیز رو مرتب میکنی.و منهم شامل این ترتیب میشم.حوله خیسی به دست و صورتم میکشی.موها و ریشم رو مرتب میکنی."ببین چه خوب شدی" و آینه کوچیکی رو به طرفم گرفتی.

این من بودم؟"هیچکس نمیتونه پیدامون کنه"

باید مسیری وجود داشته باشه که ازش عبور کردیم.مسیری که مارو به امروز میرسونه.با چهره ای که نمیشناسیمش.

میشه گفت انقدر به خودم فکر کرده بودم که خودم رو فراموش کرده بودم.اما تو.نمیتونم بذارم .نمیتونم تو رو فراموش کنم. تو رو با شال رنگارنگت"سلام.من برگشتم،دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم" و خیلی خشگل شده بودی. و اونطور که دم گوشم زمزمه کردی "امشب" و بوی غذای مورد علاقمون.انگار از گذشته ها میاد.مسیری هست که به گذشته میرسه و مسیری که به امروز.اما فکر کنم نمیتونم دیگه قایم بشم."ما قایم میشیم و هیچکس نمیتونه پیدامون کنه"اما نبایست.

شاید اگه میتونستم چیزی بگم یا حتی یک تکون کوچیک توی پاهام اونوقت تو پشیمون میشدی.اگه بدونی که من هستم.که خالی نیستم.

اما حتی تصوری هم از بدنم برام نمونده.حتی توان تصور جنبش ناممکن به نظر میاد."دهنتو باز کن،دونه دونه،همینه،افرین پسر خوب" و خودتم شروع کردی به بالا انداختن قرصها.انگار خوشمزه ترین چیز عالمه"حتی درد هم نداره" و نگاه قدر شناسانه به پشت شیشه قرصها انداختی.

حالا کنار هم نشستیم.من وتو روی همون کاناپه قدیمی.

"این قرصها معجزه میکنن"

"قبل از اینکه فکر کنی "

"حتی درد هم نداره"

و من احساس درد عجیبی توی تنم کردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

بوی گندی توی سرش پیچید.دلش رو بهم میزد.یکیشون گفته بود"سرتو بالا بگیر"

و اون سعی کرده بود دستاشو ازاد کنه که نتونسته بود.باید تا اونجا که میتونست سرش رو بالا بگیره.با تسمه محکمی بسته بودنش.چند ثانت اب کف اتاق ریخته بود که بیشتر بوی ادرار ازش شنیده میشد.

سعی کرد سرشو بالا بگیره و زیر لب و با نفرت فحشی حواله کرد .شاید اگر با همه تنش مثل کرمی میلولید و بعد هم چرخشی به بدنش میداد اونوقت روی پشت قرار میگرفت.

پاهاشو تا اونجا که میتونست به یک سمت بدنش متمایل کرد و بعد تمام بدنشو منقبض کرد یا شاید منبصت کرد اما به هر حال این کار جواب داد و چرخشی کرد و روی کمرش قرار گرفت .

حالا به راحتی میتونست که دستاش رو از زیر بدنش خلاص کنه و بعد چشم بند رو پس بزنه .

یک سقف اجری میدید و در عین حال موهای پشت سرش توی کثافت ته اتاق ولو شده بود.

بنا به اونچیزی که بهش میشه گفت نتیجه اماری نصبی احتمال داد که تا دو سه ساعت دیگه کسی به سراقش نمیاد البته چندان به این امار نمیتونست اعتماد کنه

اما از اونجایی که نمیخواست زمان با ارزش رو حدر بده زود چشماشو بست و به خواب عمیقی فرو رفت

................................................................................................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  | 

وقتی وارد خونه شد هنوز داشت سعی میکرد که به چیزی دست نزنه و بگی نگی نفس نفس میزد. در رو با شونش به هم زد و یه راست رفت به سمت دستشویی و شروع کرد به شستن دستاش تا ارنجها و صورتش . بعد دستاشو خیس کرد و کشید پشت گردنش و توی موهاش ، چند بارهم اب خورد و قرقره کرد. توی آینه به خودش نگاه کرد و به خودش لبخندی زد بعد تو روی خودش گفت "آره بابا خوش تیپی"چون خوش تیپ بود

با دقت محتویات جیبشو خالی کرد. یک فندک و پاکتی سیگار بهمراه دسته کلیدش، مقداری پول ودوتا دستکش نو و یک دستکش استفاده شده. همش همین. بعد شروع کرد به در اوردن لباساش. همه لباسهاش و اونها رو به همراه دستکش استفاده شده گذاشتشون توی یدونه پلاستیک بزرگ. پلاستیک رو برد توی سالن و گذاشت کنار در و بعد یه دست لباس راحت و تمیز پوشید. از قبل برنامه همه چیز رو کشیده بود و الان تنها اجرا میکرد. موقعیت برای فکر کردن مناسب نبود. پلاستیک لباسها روبه اضافه دوتا لاستیک کهنه و دبه ای نفت و بنزین که قبلا گذاشته بود توی پارکینگ برداشت و برد روی صندلی عقب ماشین گذاشت چون صندوق عقب پر بود .اروم و بیصدا درها رو بست ورفت توی خونه و یه مقدار اب خورد.اول میخواست چیزی هم به عنوان شام بخوره اما پشیمون شد سیگاری روشن کرد و رفت سوار ماشین شد و به سمت بیابونی که قبلا انتخاب کرده بود به راه افتاد. کمتر از نیم ساعت باید رانندگی میکرد توی جاده ای خلوت و مستقیم. با سرعتی ایمن میرفت و تقریبا سر زمانی که پیش بینی میکرد رسید به مکان مورد نظر. جایی که بسیار خلوت و دور از عبور بود . حرکاتش و کل ماجرا تقربا شبیه یک فیلم بود با این تفاوت که موسیقی نداشت و اون هم بازیگر نبود چون اینجا همه چیز واقعی بود. ماشین رو متوقف کرد لاستیکها رو برداشت و برد توی فاصله مناسبی از ماشین کنار هم گذاشت و بعد پلاستیک و دبه سوخت رو برد.اونوقت در صندوق عقب رو باز کرد و جسد رو که توی پتویی پیچیده بود اورد بیرون . دو طرف پتو رو با طناب بسته بود. همیشه شنیده بود که ادمها بعد از مردن سنگین میشن و برای همین وقت بلند کردن جنازه زیادی زور زد اما به نظرش سنگین نمیومد. اورد گذاشتش کنار ماشین روی زمین و نور لامپ استراری ماشینشو تنظیم کرد روی بالا تنه جنازه و شروع کرد به باز کردن گره های طناب وقتی همه گره ها باز شد بلند شد رفت از توی صندوق عقب امبر دستی نویی که به همین منظور خریده بود اورد و همینطور دستکشهاشو دستش کرد نشست کنار جسد و دستشو برد به طرف دهن جنازه. لباش کمی کبود شده بود که کاملا طبیعی بود و دندونهاش هم روی هم کلید شده بود. با کمی سعی تونست فکشو از هم باز کنه . خیلی سخت نبود. امبر دست رو برداشته بود و میخواست شروع کنه به کشیدن دندونها چون فکر میکرد که از روی دندونای ادمها میشه به هویتشون پی برد. اما قبل از اینکه شروع کنه ناگهان زیبایی صورت دختره رو دید. لبها و بینیش. بی نقص بود و شکل فکش نمیتونست این زیبایی رو خراب کنه. بلند شد سیگاری روشن کرد و با خودش حساب کرد و در پایان به این نتیجه رسید که خوب چه اهمیتی داره که شناسایی بشه یا نشه.وقتی خودش اونو نمیشناخت دیگه چه اهمیتی داشت که شناسایی بشه یا نشه. به خودش تکونی داد و رفت بالای سر جنازه دوباره طنابها رو بست و کشوندش تا کنار لاستیکها. فیلتر سیگارشو به همراه دستکشها انداخت توی پلاستیک لباسها و بعد هم پلاستیک رو چپوند توی حفره یکی از لاستیکها. جسد رو بلند کرد و گذاشت روی لاستیکها و دورو برش رو نگاه کرد . هیچی وجود نداشت .بنزین رو خالی کرد روی جنازه و لاستیکها و بعد خطی روی زمین کشید و در فاصله مناسبی ایستاد و فندک زد شعله توی تاریکی شب زیبا بود و خیلی زود بالا گرفت خیلی راحت لاستیکها اتیش گرفتند و پتو هم در کمال سرعت سوخت و جسد شعله ور شد بوی کباب توی هوا پیچید. دوستمون اب دهنش رو غورت داد و سوار ماشین شد وراهی که اومده بود رو برگشت و با لذت به شام فکر کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید ذوالفقاری  |